تبليغاتX
آيين و اسطوره هاي ايراني - آشناي من
 

                                      كوچه باغ يزد

آه‌! کجايند آن دوره‌گرد‌های قديم‌، قهرمان‌های تصنيف‌های مردمی که از آسيابی تا آسياب ديگر را به گردش طی می‌کردند و شب را در فضای باز سحر می‌کردند‌؟ آيا آنها هم هم‌زمان با چمن‌زار‌ها‌، دشت‌ها و در يک کلام طبيعت ناپديد شدند‌؟ يک ضرب‌المثل چکی تن آسانی آنان را با استعاره‌ای توصيف می‌کند‌: «‌ آنها تماشاگران پنجره خداوند‌اند ‌»‌.

 ميلان كوندرا

 

شب از نيمه گذشته ، آهستگي ميلان كوندرا را دوره مي كنم ، ذهنم جايي دور ازاينجا دوره گردي مي كند ، در پس كوچه هاي زادگاهم (يزد) ، چند ماهي مي شود كه به دليل مشغله بسيار نتوانستم به يزد و پس كوچه ها كه اينك باران خورده و بهاري است و عطر سرمست كننده شكوفه هاي سيب و گيلاس دارد سفر كنم . امروز عزيزي صداي كوچه باغهاي يزد را ضبط و برايم ايميل كرده بود ، به راستي در اين ايام چيزي مرا تا اين حد شادمان نمي كرد كه شنيدن صداي باد و آب و پرنده ، زنگ دوچرخه و غرغر پيرمردي كهنسال و آواز رهگذري گمنام .

 

متن زيباي سهراب را به شما كه كاهگل را مي شناسيد و نمي شناسيد تقديم ، و خداوند را سپاس مي گويم كه با وجود اين همه زيبايي و رنگ و نژاد ، مرا در كوير و كاهگل بيافريد :  

 

                             روستاي چم

 

كاهگل آشناي من بود . پوست تن شهر من بود. چقدر روي بامهاي كاهگلي نشسته بودم ، دويده بودم ، بادبادك به هوا كرده بودم ، روي بام ، برآمدگي طاقهاي ضربي اطاقها و حوضخانه چه هولناك بود ، برجستگيها يك اندازه نبود ، چون اطاقها يك اندازه نبود ،حوضخانه هم طاقي بلندتر داشت. سطوح همواره بام در يك تراز نبود : ساختمان در سراشيب نشسته بود. در تمامي بام ، هيچ زاويه اي تند نبود ، اصلا زاويه اي در كار نبود. در مهرباني و الفت عناصر هيچ سطحي خشن نبود. با سطح ديگر فصل مشترك نداشت ، سطح ديگر را نمي بريد، خط فداي اين آشتي شده بود ، بام ، هندسه مذاب بود. باشلار كه از rationlite du toit حرف مي زند، اگر بام خانه ما را مي ديد حرف ديگر نمي زد.        

 

در پست و بلند بام وزشي انساني بود ، نفس بود ، هوا بود. اصلا فراموش مي شد كه بام پناهي است براي " آدمي كه از باران و آفتاب بيم دارد" . روي بام ، هميشه پا برهنه بودم . پا برهنگي نعمتي بود كه از دست رفت. كفش ، ته مانده تلاش آدم است در راه انكار هبوط. تمثيلي از غم دور ماندگي از بهشت. من اغلب پا برهنه بودم. و روي بام. در حركاتم زمان نبود. بودن جلوتر از من بود. زندگي نگاهم مي كرد و گيجي شيرين بود.

         

وقتي كه از برآمدگي بزرگ بام ، كه طاق ضربي حوضخانه بود، چهار دست و پا بالا مي رفتم ، باورم مي شد كه از يك پستان بزرگ بالا مي روم ، اين پستان مال نني بود كه به چشم آن روز من ، در ابعاد فضا جا نمي گرفت ، اگر همه تن خود را به من نشان مي داد مبهوت مي ماندم ، شايد دچار آن خيرگي مي شدم كه ارجوناني بها گاوادگيتا در برابر آن درگديسي بيمانند كريشنا داشت ، خيرگي ترسناك و دلپذير و بي همتا.

سهراب / اتاق آبي

 

 دل تنگ من با صداي محمد رضا شجريان 

 

     2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24    

 

 

 

+   حسن نقاشي   | 

..در استفاده از مطالب ذکر منبع الزامی است..