
و گفت : در رحم مادر بسوختم ، چون به زمين آمدم ، بگداختم ، چون به حد بلاغت رسيدم ، پير گشتم ... "عطار "
ديروز باران بهاري تهران بهانه اي شد تا در سايه بان بلند تئاتر شهر به تماشاي رگبار پي در پي و باران بي وقفه بنشينم ، در اين هنگام پير مردي در كنارم نشست ، با خنده اي دلفريب مرا نگريست و گفت : هيچوقت خود را آزموده اي ؟ سئوال غير منتظره اش مرا در عجب انداخت ، گفت : گاهي جور ديگر زندگي كن ، اين كه هستي نباش ، من مي خواهم طور ديگر باشم ، لابد مي پرسي چگونه ؟
پرسيدم : چگونه ؟
كفش ها را از پا در آورد ، آنگاه كفش راست را در پاي چپ و كفش چپ را در پاي راست كرده و گفت: مي بيني ، من پا بر منطق گذاشتم مي خواهم با قانون بر آمده از دل خود زندگي كنم.
آنگاه شروع به قدم زدن در محوطه تئاتر شهر كرد ، به آسمان مي نگريست و در حالي كه باران بر سر و روي او فرو مي ريخت خندان و شادمان بود ، چون هميشه اين از راه رسيده ذهن مشوش مرا متمركز رفتار شيرين خود مي كند ، اين اتفاق تازه اي نيست هرزگاهي آدم هايي در زندگي ام پيدا مي شوند كه چون جرقه شعله بر ذهنم مي كشند . چندي پيش ، وقتي در كوچه باغ هاي يزد قدم مي زدم ،پيري هيزم شكن از راه رسيده و با دست به من اشاره کرد ، وقتی یقین یافتم جز من کسی در اين حوالی نیست پیش رفته و سلام كردم ، موهای سفید و عرقچین سبز به او هيبتي ملکوتی بخشیده بود ، بی مقدمه دهانش را بر گوشم چسباند و گفت : اول برای دیگري دعا کن ...
با شگفتي تمام در او نگریستم ،سپس خندان و لنگان از من دور شد ، دور و باز هم دورتر . یکبار هم در بازار یزد عطاري سالخورده مرا پندي حكيمانه گفت و مسير پر پيچ و خم زندگي ام را تغيير داد ، او گفت : آدمي اسطرلاب عشق است ، اما ، منجمي بايد كه اسطرلاب را بداند . در پي منجم باش ...
وقتي در سقاخانه نايين به عکاسی مشغول بودم پیرمرد نانوا نانی برایم آورد و گفت : بعضي مي گويند خدا و نان ، بعضي مي گويند نان و خدا ، و من گويم خدا بي نان ... خدا بي آب ...خدا بي همه چيز ...
یکبار هم در ماهان ( مزار شاه نعمت الله ولي ) به تماشای زوار بودم حال عجيبي داشتم ، حسي معنوي مرا فرا گرفت و سبكبار شدم ، در اين حال پيري را در گوشه باغ ديدم ،بي اختيار سوي او شدم ، پير مرا نگريست و تسبيح ذكرش را به من داد و گفت : مسافري ؟ خدا از آنوقت كه نيست تو را هست كرد در سفري ؟ همواره در كوچي ؟ اگر در پي مقصدي پس در او سفر كن ...
در معبد نارستانه كه در حوالي شهر يزد و دور از قيل و قال جهان بنا شده با خود خلوت كرده و به تزكيه نفس مشغول بودم كه پیري بر من ظاهر شد ، عودی به من داد و گفت : بسوز و دود شو ...
در مریوان پیرمردی دستم را گرفته ، به مسجدی کهنه و محقر برد و گفت: وضو کن كه خدا همين دور و بر است . و يكبار در مسجد ابيانه پيرمردي را ديده ، سلام كردم و گفتم التماس دعا ، او خنديد و اين حكايتي شيرين و حكيمانه را فرمود : پادشاهي به درويشي گفت كه آن لحظه كه تو را به درگاه حق تجلي و قرب باشد مرا ياد كن . درويش گفت : آن هنگام مرا از خود ياد نيايد ، از تو چگونه ياد كنم ؟؟؟
در کوچه های قدیمی آبادي " چم " پیری مقابلم ظاهر شد و کاسه ای آب به من داد و گفت: مرادت رواست ، بنوش ...
یکبار وقتی در مترو به تهی بودن زندگی و پوچي ايام مي انديشيدم دستی به شانه ام خورد، پیری گفت: ایستگاه بعد پیاده شو که بخت با تو یار است ، پیاده شدم و همان شد که او فرمود ...
روزي در روستايی با صفا در حوالي كاشان ، سراغ چشمه را گرفته تا بدان رسيدم ، پیرمردی بالای چشمه به آب نوشيدن من می خندید ، آنگاه گفت: از چشمه بياموز که زلالی وجودش را در اختیار تو گذاشته ، تو سرا پا کدری ، زلال شو ...
در دل کویر بي آب و علف يزد پیرمردي به سویم آمد و گفت : از مردم دور باش و خاموشي پيشه كن ، تا خدا با تو به سخن در آيد…
بگذريم ، پير مرد هنوز در باران مقابل تاتر شهر مي چرخيد و مي خنديد ، كفش ها را از پا در آوردم ، كفش راست را در پاي چپ و كفش چپ را در پاي راست كرده به سوي او شدم ، وقتي به او رسيدم ، هر دو در باران يكريز و يكنواخت تهران چرخ زديم ، حرف زديم ، خنديديم ...
گاهي بايد بهتر ديد و درك كرد ، پيري از غيب رسيده به شيخ شهاب الدين سهروردي مي فرمايد : نا ديدن تو ، دليل نا بودن ما نيست . تبديل در حال تست .
روايت پير در عقل سرخ
با صداي استاد عزيزم بهروز رضوي (مربوط به فيلم اخيرم)