
درخت آسوريك شعري به جا مانده از ايران باستان
مدتي پيش وقتي به اتفاق سمتا براي ضبط چند سكانس فيلم مهرا به روستاي چم رفته بوديم ، ويرانه اي مرا متوجه خود كرد ، آن ويرانه داراي در چوبي محكمي بود كه با تلاش بسيار گشوده شد و ما پا در خرابه گذاشتيم ، پله هاي گلي مقابل دالان ، ما را به بالا دعوت مي كرد ، پس به بالا رفتيم ، و در ايوان كوچك آن به دورها (يزد) خيره شديم ، خلوت و انسي در فضا بود... آنگاه به جانب اتاق رفتيم ، صندوقچه اي كوچك در آنجا قرار داشت ، سمتا مرا از باز كردن صندوق بر حذر داشت ، عادت قديم سمتا همين است و هر آنچه كه مربوط به گذشتگان باشد را داراي احترام مي داند . بي شك اگر با فلسفه سمتا مي زيستيم اكتشافي اتفاق نمي افتاد ، من معتقدم بايد جست و پيدا كرد ، پس قفل زنگاري صندوقچه را به زحمت فراوان گشودم ، درون صندوق مشتي نامه و تعدادي جزوه بود كه با وجود گذر ساليان و نم و رطوبت هوا هنوز سالم باقي مانده بود در ميان محتويات صندوقچه رساله اي كوچك و دستنويس يافتم كه آسيب بسيار ديده بود ، و با سختي عنوان آن را خواندم : درخت آسوريك .
نامه اي در ميان كتاب بود كه به متن آن نمي پردازم. تنها اشاره كنم كه اين يادداشت از جانب مردي جوان ( گشتاسب ) براي معشوقه اش ( گوهر ) مربوط به حدود 90 سال پيش بود و در آن ابراز اميدواري كرده تا پس از پايان تحصيلات در بمبئي به يزد باز گردد و به وصال معشوق رسد . گشتاسب در ادامه كتاب را به گوهر تقديم و آرزو داشت تا او كتاب را بخواند و به ايراني بودن خويش افتخار نمايد . بعدها با جستجوي بسيار مزار اين هر دو را يافتيم ... ، اما بايد اعتراف كرد ، دستنويس هاي گشتاسب و گوهر چون كتابي ارزشمند بود كه خواندنش به هزار ديوان ارزش داشت . قصد دارم تا بعد از اين به چند نامه كوتاه و مختصر و در عين حال پر محتواي آنها بپردازم. اما مبحث فعلي در مورد درخت آسوريك و ويژگي هاي آن است :
درخت آسوريك نام داستاني است منظوم به زبان پهلوي اشكاني كه گرچه شعر بودن آن ثابت شده است ولي تطبيق آن با قواعد مسلم شعري ، دشوار است و هنوز مسئله وزن و بحر و قافيه آن كاملا روشن نيست. موضوع اين رساله، مناظره اي است ميان نخل و بز كه هر كدام به ذكر فوايد و ويژگي هاي خود مي پردازند و سر انجام پيروزي از آن بز مي شود .در نمادشناسي اين داستان رمزآلود بايد گفت كه اين مناظره نمادي از مناقشه هاي ديني زرتشتيان (نماد بز ) و آسوريان ( نماد نخل ) مي باشد .
برگزيده اي از رساله منظوم درخت آسوريك
" درختي رسته است
سراسر كشور سورستان
بُنَش ، خشك است
سرش ، است تر
برگش به ني ماند
بَرَش ماند به انگور
شيرين بار آورد
براي مردمان
آن درخت بلند
با بز، نبرد كرد
كه:من،از تو برترم
به بسيار گونه چيز
و مرا ، به خونيرس زمين
درختي ، همتن نيست
چه ، شاه از من خورد
چون نو بار آورم
تخته كشتيانم
فرسپ بادبانانم
جاروب از من كنند
كه كوبند جو و برنج
دم (دمينه)از من كنند
براي آذران
موزه ام برزيگران را
كفشم ، برهنه پايان را
رسن از من كنند
كه پاي تو را بندند
چوب از من كنند
كه گردن تو را مالند
ميخ از من كنند
كه سر تو را آويزند
هيمه ام آذران را
كه ...تو را بريزند
تابستان سايه ام ،
به سر شهرياران
آشيانم مرغكان را
سايه ام رهگذران را
....
....
چون آن گفته شد
بوسيله درخت آسوريك
بز پاسخ كرد
كه : تو با من ، پيكار مي كني
تو با من نبرد ، مي كني
چون از كرده هاي من ،
شنيده شود
بود ننگ كه با
سخن هرزه ات پيكار كنم
درازي ، ديو بلند
كاكلت ماند به گيس ديو
تا به كي بردباري كنم
از تو بلند بي سود
اگرت پاسخي دهم
ننگي گران بود
....
....
بشنو اي ديو بلند
دين ويژه مزديسنا
كه هرمزد مهربان آموخت
جز از من كه بزم
كس نتواند ستود
چه شير از من كنند
اندر پرستش يزدان
كمر از من كنند
كه مرواريد در آن نشانند
پوستم را كنند آبدان
به دشت و بيابان
به روز گرم و نيمروز
آب سرد از من است
نامه از من كنند
و طومار ديوان
دفتر و پادشير بر من نويسند
زه از من كنند
كه بندند بر كمان
انبان از من كنند
براي بازرگانان
....
....
مزدا پرستان وضو
بر پوست من دارند
چنگ و وين و كنار
و بربط و تمبور
كه زنند
به كمك من سرايند
پس من ديگر بار ، برترم
از تو اي درخت آسوريك
اينم سود و نيكي
اينم ، دهش و درود
كه از من بز ، برود
در سراسر اين پهن بوم
اين زرين سخنم
كه من به تو گفتم
چنانست كه پيش و خوك و گراز
مرواريد افشانيد
يا چنگ زنيد
پيش اُشتر مست
بز به پيروزي شد
خرما اندر ستوه ماند
....
....