خواب دیدم خاک بودم ، باد مرا برد ، به سرزمینی دور، دور
آب ترم کرد ، دستی هم داد و خشت زد ، آنگاه معمار در محراب مسجد سلجوق جایم داد ، میان هزاران خشت ، پخته و نا پخته ...
روزها و روزها و روزها ، بانگ و ذکر زاهد و رازهای صوفی در من نشست ... پیری مرا دست کشید ، بوسید ، پیشانی خیس بر من نهاد و عطر عارفانه اش در اعماقم نشست ،گونه بر من چسباند و زار گریست ... با آنکه خشت بودم و سخت بودم ، شورم گرفت و... ترک بر وجودم نشست ...
خواب بودم و اذان دور دست بیدارم کرد ، خشت بالای سرم بود ، خاموش و سرد ، سرد و خاموش ...
آیا خشت در خوابم به سخن نشست ؟ آیا خشتی که در خواب بودم ، همین خشت بیداری نیست ؟
دیروز ، از پس کوچه باغ به مسجدی شدم و نمی دانم چرا خشت گوشه محراب مرا شگفت زده کرد ، گوش را بر آن نهادم ، زمزمه های دور در وجودم افتاد ، مثل نجوای مغان که هنوز در آتشکده های خاموش به جاست ... از خشت صوتی غریب شنیدم : العجز ...یوم الفراق ... فی عشق بلاموت ... فی افشاء المحبوب ... لا ... و لا ... ولا ... لا یصیر العارف و عارفا ...
و اینگونه بی اختیار خشت را آغوش گرفتم و از مسجد بیرون شدم ... آری خشت با من حرف زد ، خشت روح داشت و روحش در مسجد باقی ست ، جایی نزدیک محراب ، پشت شبستان بلند ، یا سردابی که آدمی را تا قعر خاک سیر می دهد و آوازی از غیب بانگ می زند : نارالله ... و نارالله ... که نارالله ...
حالا در راهم ، سمت و سوی مسجدی کهن که بوی صوفیان سلجوق و کاکویی داشت ، همان ایوان ، همان محراب ... خشت را می بوسم ، اشکم جاریست ، خشت خیس را جای خود می گذارم : خداحافظ دوست ...