X
تبلیغات
آيين و اسطوره هاي ايراني

نمایش فیلم

 

حسن نقاشی

گزارش نمایش فیلم " نوروز پارسی " و " مهرا " در قزوین را اینجا بخوانید ...

 

+ نوشته شده در  ساعت 10:22  توسط حسن نقاشي   | 

نوروز

 

نوروز خجسته باد

+ نوشته شده در  ساعت 16:31  توسط حسن نقاشي  

به تماشای مستند

 

نمایش مستند " نوروز پارسی " و " مهرا "

دوشنبه ۲۱ اسفند

سینما مهتاب قزوین

در اینجا بخوانید

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 13:48  توسط حسن نقاشي  

جشنواره فیلم تجسمی

 

حسن نقاشی

امشب در تالار وحدت ... اختتامیه پنجمین جشنواره بین المللی فیلم تجسمی بود و من با مستند " مهرا " برنده طوبای زرین بهترین کارگردانی مستند شدم  ... 

( اینجا بخوانید ) 

 

+ نوشته شده در  ساعت 0:32  توسط حسن نقاشي   | 

نوروز پارسی

 

نمایش فیلم مستند " نوروز پارسی "
سه شنبه ۱۵ اسفند
خانه ی هنرمندان
ساعت ۱۸

+ نوشته شده در  ساعت 9:40  توسط حسن نقاشي   | 

ای درویش ...

 

ای درویش ، انسان مرکب است از نور و ظلمت ... روز و شب ... ازل و ابد ... گرگ و گوسفند ... نمرود و ابراهیم ...

عزیزالدین نسفی

+ نوشته شده در  ساعت 9:22  توسط حسن نقاشي   | 

شاهجهان

 

حسن نقاشی

مستند شاهجهان

اینجا بخوانید

 

+ نوشته شده در  ساعت 14:6  توسط حسن نقاشي  

نقد

 

حسن نقاشی / مستند ساز

حسن نقاشي: مراکز دولتی و خصوصی برنامه‌ای برای آینده سینمای مستند ندارند

در اینجا بخوانید

+ نوشته شده در  ساعت 9:38  توسط حسن نقاشي  

مهرا

 

فیلم مستند مهرا

برنده تندیس سیمین و لوح افتخار

از چهل و دومین دوره جشنواره بین المللی فیلم رشد

 

+ نوشته شده در  ساعت 9:22  توسط حسن نقاشي  

مهرگیاه

 

مستند مهرگیاه

نمایش مستند " مهرگیاه "

در ششمین جشنواره بین المللی سینما حقیقت

اینجا بخوانید

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 15:5  توسط حسن نقاشي  

اسب عباس

 

 

همین که به نقش شاه عباس و اسبش بر سر در بازار قیصریه اصفهان خیره شدم خنده ام گرفت ، چنان که اشک از چشمانم جاری شد ...

من بودم ، مجیر و رضا ... میون شبدرای عباس وسط شاه چراغ  تاریخ می خوندیم ، شهریور بود ، هر سه تک ماده ها رو همون سال اول زده بودیم ، اینجا تاریخ اهمیت داشت ، از هر لحاظ ...

اسب عباس هم ول بود ، می چرید ، داشتیم عهد صفوی رو دوره می کردیم ، جنگ های شاه عباس سلطان بی باک و ایرانی رو ...

شاه عباس روی اسب شمشیر به دست خیره به دشمن ، با اون سبیلای دراز و کلاهی که شبیه قوری سماور ننه زردشت بود برامون هم ابهت داشت هم خنده دار بود ... یعنی سبیل به این درازی هم می شه ؟؟؟ ها ها ها  

یهو به اسب عباس نگاه کردیم ، هر چند شباهتی به اسب شاه عباس نداشت اما اینم صاحبش عباس بود دیگه ...

ای لعنت بر ذات مردم آزار آن روزهامان ... اسب بی نوا را دزدیدم ، اسب تا به حال در زندگی اش سواری نداده بود ... عین خر زندگی کرده بود ... بار می برد ، کاه و یونجه می خورد و در طویله گوسفندان هم می خوابید ، وقتی شاه عباس برای بازش یک برج در کوهستان نطنز می سازد ، لابد برای اسبش قصری ساخته ... خدا می داند ...

رضا گفت : حالا از این حیوان چطور سواری بگیریم ؟ مجیر گفت : با من ، من زبان اسب ها را خوب می دانم ... راست می گفت چون تا یاد دارم هرگز زبان آدمیزاد نمی فهمید ... خلاصه مجیر بر پشت حیوان نشست ، چند بار پرخاش کرد ، هش کرد ، اما اسب بی تفاوت به او نگریست و به کار خود شد ... رضا کتاب تاریخ را مقابل حیوان گرفت و گفت : خاک بر سرت الاغ ، ببین تو باید این باشی ...

من خندیدم ، مجیر هم با خنده چند لگد به پهلوی حیوان کوبید ... اما ای کاش نمی کوبید ... یکهو اسب رمید و دو دست بر آسمان برخواست و با شیهه ای بلند از جا کنده شد و سوی کوچه باغ دوید ، مجیر را هم با خود برد ... حالا مجیر بود که فریاد می کشید : یا حضرت عباس ... کمک ... کمک ...

من و رضا از پی اسب دویدیم حیوان چنان از نهر پرید که گفتیم پرواز کرد ... مجیر جزیی از حیوان شده بود و آنرا شبیه تصاویر عجایب المخلوقات کرده بود ... اسب کوهان دار ... ها ها ...

نفس یاری مان نداد ، ایستادیم ، اما اسب به برق و بادی کوچه باغ را در نوردید و در انتهای درختان محو شد ، حالا چه کنیم ؟ مجیر چه می شود ؟ بی شک این حیوان عصبی دخلش را می آورد ...

راستش تقصیر رضا بود ... همین که از کل این ماجرا به خنده افتاد من هم بی قرار شدم و صدای غش غش ما یونجه زار را برداشت... راستی مجیر چه می شود ؟ به درک ...

بی تفاوت به سر وقت کتاب تاریخ آمدیم ... به عهد ناصری نرسیده بودیم که اسب عباس از کوچه باغ باز آمد و در گوشه ای به چریدن پرداخت ... اما مجیر با او نبود ...

سوی اسب رفتیم ، حیوان از ما بیم داشت ، باد از دماغ پس میداد و سم بر خاک می مالید ... من یال حیوان را گرفتم و رضا در پشت حیوان ایستاد ، حتمن جایی مجیر را بر زمین کوفته ... رضا با فریاد بلند گفت : الاغ مجیر رو کجا بردی ... ای خر ناپاک ...

در این هنگام حیوان چنان جفتکی به رضا کوفت که در فاصله ای دور به زمین افتاد ، من هم قصد گریز داشتم که با ضربه ای در لجن های نهر انداخت ، پیش از آن که لگد مالمان کند به هش عباس آرام گرفت... عباس بیل به دست پیش آمد ، حیوان را نوازش کرد و سپس نگاهی عاقل اندر سفیه به ما انداخت و گفت : اون رفیقتونم افتاده تو پهن گاوا برید درش بیارید ... و ما آنجا برای اولین بار دریافتیم که سبیل های عباس چیزی از سبیل های شاه عباس کبیر کم نداشت که هیچ ، پر پشت تر هم بود، درست مانند اسبش که به وقت نیاز ، کم از مرکب جنگاور سلطان همایونی نداشت ...

به پیرامونم نگریستم ، تعدادی از رهگذران به سر در بازار قیصریه می نگریستند و بی آنکه بدانند من به چه می خندم غش غش می خندیدند ...

 

+ نوشته شده در  ساعت 23:54  توسط حسن نقاشي   | 

عمید الدین شمس الدوله

 

های عمید الدین شمس الدوله فیروزان دیلمی ، چه خوش بر کوهی دور خفتی و از دنیا بی خبری ...

 

+ نوشته شده در  ساعت 16:39  توسط حسن نقاشي